دل درون سینه غوغا می کند
عقده و اسرار خود وا می کند
یاد یارم آتشی بر دل نهاد
سینه گنجایش نکرد از پا فتاد
مرد بودم خود ندادم دست جبر
بود خورشید تنم در پشت ابر
خوش نوازد عطر او را پیک باد
دیده کور و لب ندارد نای داد
در رهی دیدم گلی زیبا سرشت
با قلم بر پیکرم خطها نوشت
دفتر روحم ز نورش پاره گشت
نقش زیبای نگار از سر گذشت
یاد آن خال لبش هوشم پراند
تیغ حسنش سینه و قلبم دراند
دیده شهلا و رخش سرخ و لوند
ابرو خمان و کج و گیسو کمند
مر زبان نی نای و منطق پای دار
نا توان هر دو ز مدح فضل یار
هر چه گویم شرح مهسای خرام
حیطه درکت نباشد والسلام
ایرج کمالی۲۶/۱۱/۱۳۸۷ تهران
گفت بشنو پند این سنگ صبور
ساقیا جامی به دانایی بریز
می لبالب از خردمندی بریز
گر روی اندر پی راز جهان
بی وفایی بینی از دام زمان
چون به عرفان و خرد آگه شوی
اختیار خویش را سلطان شوی
اندک اندک روح را صیقل کنی
خواهش نفست ز ریشه بر کنی
زانکه همراه خردمندان روی
دانش و هوش و فراست بدروی
پس بدانید ای سواران رشید
بی خرد راهی در این وادی نشید
گر شوی حاکم به جانها و ضمیر
عاقبت گردی تو هم بر ما امیر
چون خرد را پیشه گیری در مرام
نفسها را چیره باشی ای گرام
با خرد یابی دوای هر تبی
طی کنی صد ساله ره را در شبی
ایرج کمالی ۱۶/۱۰/۱۳۸۷تهران
باش بهر رزق و روزی هر سرا
هم بر آن روزی تجارت پیشه کن
هم برای سیم و زر اندیشه کن
از برای هجرتی زین کن به رخش
تا که باشی پیش من بر روی عرش
زانکه بشنید آن پیامش پیر عشق
شد همه اندام مستش شور عشق
اسب ابلق را دهانه بر کشید
چون زمان عهد و پیمانش رسید
او ز هر دام و بلا بی باک بود
روح٬آزاد و تنش چالاک بود
کوه اندامش بسان لشگری
شد به هر صحرا و ره کاوشگری
روز و شب هر سو به کند و کاو بود
چون به فرمان امیر بی تاب بود
هین عقاب تیز بین بر قله ای
همچو شیری کرد کمین در بیشه ای
عاقبت زین روز و شبها جستجو
یافت آخر گنج و زر آن رزمجو
شد شتابان در پی فرمانروا
تا ببیند روی یار جان فزا
هم دوان و هم روان هم در طپش
تا کند گنج و زرش را پیشکش
چون بدید فرمانروایش اینچنین
بانگ سر داد بر تمام عاشقین
زین چنین سالک بیاموزید وفا
تشنه عشق است و دور از هر جفا
امر ما بر کرسی دنیا نشاند
اسم و آیینش به خاطرها بماند
قدرت دلدادگی هر کس بدید
از درونش صد گلستان شد پدید
پند این ابیات را سطحی نبین
چشم بگشا و عنایاتش ببین
گر گشایی رمز شعرم با خرد
همچو دانایان شوی ٬ درمان درد
ایرج کمالی۵/۱۰/۱۳۸۷تهران
به یک بیتی شدم محسور٬سرورش را نظامی برد
بی ستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
رنج گل بلبل کشید و بوی گل را باد برد
بر آن تربت هزاران گنج زر باشد
که سر داد از دلش شعر و دل ما را به یغما برد
سگان اهل قلم بودند به صد شعر و غزل همراه
یکی در رنج و محنت٬دیگری سود فراوان برد
همه زیبایی یک گل به دوش ساقه و خار است
ولی با عطر مستش گل نظرها را به تنها برد
تمام رنج و زحمت را به دست کارگر دیدم
به اندک زحمتی کم٬حاصلش را کارفرما برد
شدند زندانیان در بند به جرم و تهمت واهی
به یک خط حاکم ظالم زر و سیمای بی جا برد
تمام ملک و دین را دیده بان بودند سربازان
همه سرلشگر و سرهنگ٬مدال افتخارش برد
به گیتی عاشق و شیدا ولی نادان ز این قانون
بیامد روزگار و قلب و تن با هم به یکجا برد
ایرج کمالی۱۳۸۷/۱۰/۸تهران
چرا آخر بماند ظلم و بیداد خبیثان جاودانه
به اندک مزد کشیدند شیره آن مردمان بی نوا را
پی بهر کشی از خلق شدند در حرص و آزی وحشیانه
به جبر و زور بر پیکر زدند زحمتکشان را تازیانه
تمام دسترنج مردمان شد بهره های مالکانه
دگر آن خلق رنجیده به نومیدی شدند در فکر یک چاره
نوشتند از برای شهنه دوران شکایت های پر ناله
شدیم فرسوده و خسته ز دست آن ستمکاران و این گزمه
ندیدیم هیچ شیخ و شهنه ای باشد به فکر یک ره چاره
چو دیدند جمع بی حالان ٬ نباشد مرهمی بر زخم بی پایان
به یک دل جمع گشتند تا کنند بر پا یه شورای حکیمانه
که زنجیر ستم را بر کنند از جا شوند فارغ ز هر ناله
به شادی متحد گردند با هم بر کشند٬شعر و سرودی عاشقانه
ایرج کمالی۱۳۸۷/۱۰/۲تهران
در قمار عاشقی جان دادنیم
عمر مارا مهلتی بر جا نماند
خستگی بر دوش این رسوا نشاند
گرد بی مهری نشسته بر تنم
خالق عشق و وفاداری منم
بی سبب هجر نگارم دیده ام
رفتنش کشت این دل و در سینه ام
ای که بر من میزنی تیر نگاه
من چو درویش و تو پیشم پادشاه
بهر رویش بی سر و پا می دوم
کوه صبری بر در کویش شوم
چو مجنون گشته ام دیوانه٬رسوا
تو لیلایی و من چون کوه غمها
به دوشم بار رسوایی کشیدم
در این دنیا یکی عاشق ندیدم
از این نیش زبان مرد رندان
دو گیتی در نگاهم گشته زندان
روم پیشش که قلبم را بگیرم
بشینم کنج عزلت تا بمیرم
دوباره تا که دیدم روی ماهش
شدم مسکوت و مبهوت از نگاهش
دلم در بند و خود غافل ز هستی
بده جامی پر از می بهر مستی
در کنارش منتظر ساکت نشستم
تا که شاید از لبانش بوسه چینم
پیام آورد اجل مهلت نداری
زمان رفت و دگر فرصت نداری
ایرج کمالی ۱۳۸۷/۹/۲۲تهران
شد گلستان هین زمین دلنواز
در دل و جان شد همه نور و سرور
بس بپا کرد آتشی با صد غرور
شوری اندر دل بپا کرد آن شفیق
چشم مستش چون نگین های عقیق
با قدمهایش چو رقص آهوان
نور باران شد همه دلها و جان
چونکه چشمم بر رخ آن مه فتاد
رقص آوازش هزاران غنچه داد
تا ابد در پای آن معشوق ناز
مینشینم در بر آن بی نیاز
می شود اشک نگاهم چون روان
وقتی بینم می روم پیشش دوان
گلبن دل را سزاوارش نهم
می دوم تا به برش جانها دهم
قدرت عشق در رخ معشوق بین
تا نگردی آشنا از پا مشین
در زمانه بی سر و بی پا شوی
غم بگیری در دل و رسوا شوی
چون که از اسرار حق آگه کنند
مهرهایی بر دهن حک می کنند
سر دنیا در برت رسوا شود
در نیابی که چه بر دلها شود
ایرج کمالی۱۳۸۷/۹/۶تهران